پ.ن: در یادداشت بعد نگاهی خواهم داشت به آلبوم رگبار، اثر جدید سیاوش قمیشی.
نه بلندند و نه کوتاه
نه سرخند و نه آبی
ورای وراها
ورای ورای وراها...
پ.ن: نمی دونم چرا خوشنویسی اصلاْ طرفدار نداشت!
توضیح: می خواستم لینک این خبر جالب را بگذارم که متاسفانه فیلتر است. خبر کامل این است:
دکتر نصرت پزشکيان، زاده شهر کاشان است و هم اينک ۷۵ سال دارد. وی پس از پايان تحصيلات پزشکی در آلمان، کمی بيش از ۴۰ سال است که ضمن درمان بيماران، روشی راهم درعلم روانشناسی، ابداع کرده که «روان درمانی مثبت» نام گرفته است. روشی که ۴۰ سال است نه تنها در آلمان، بلکه در اکثر کشورهای جهان هم از آن استفاده می شود.
بنيان اين روش درمانی بر داستان ها، تمثيل ها و اشعار حکمت آميز شاعران بزرگ ايران و شرق استوار است.
به اين معنا که پزشک بنا به تشخيص خود، ترجمه يکی از ۸۰۰ داستان و تمثيل و ضرب المثل وشعر را که دکتر پزشکيان برای درمان بيماران آماده کرده است، به بيمار می دهد تا پس از مطالعه، ديدگاه های خود را نسبت به آن ابراز کند. بر اساس همين برداشت بيمار است که پزشک درصدد مداوای بيمار برمی آيد.
بنيان گذار اين روش، دکتر پزشکيان در گفت و گویی با رادیو فردا می گويد با ابداع روش خود، سعی کرده است که اصول شرق را با روش غرب درهم آميزد.
رادیو فردا: لطفا درباره روش خود توضيح بدهيد.
نصرت پزشکیان: من اين داستان ها و تمثيل ها را نه فقط برای ايجاد اعتقاد و معالجه بيماران به کار می برم، بلکه هدف ديگری نيز داشته ام و آن ارتباط بين حکمت و کشف و شهود مشرق زمين با روش های مدرن روان درمانی رايج در غرب است.
اين که چگونه داستان های سعدی، مولوی، عطار،پروين اعتصامی وديگران را با روش های مدرن سايکوتراپی می توان به کار برد و سعی کرده ام که اين دو را با هم بياميزم.
من ۴۰ سال پيش، با دو داستان شروع کردم و اکنون بيش از ۸۰۰ داستان جمع آوری و تنظيم شده است که در بيماری های مختلف مانند ترس، افسردگی، عصبانيت، حسادت، سردرد، بی خوابی، چشم درد، آلرژی، بيماری آسم، روماتيسم و مسائل زناشويی و تربيتی به کار برده می شود.
می توان گفت ۸۰ درصد اين داستان ها را از ضرب المثل ها درست کرده ايم و ۲۰ درصد بقيه، از سروده های های پروين اعتصامی، حافظ، مولوی، عطار و سايرين است.
۱۵ درصد افرادی که پيش ما می آيند، از کشورهای مختلف هستند که همراه با پزشک خود به ما مراجعه می کنند. ما بررسی ها و صحبت های اوليه را برای تشخيص وضع بيمار انجام می دهيم، در حالی که آن پزشک هم می آموزد.
از يک طرف دارو می دهيم و از طرف ديگر داستان. بيمار اين دو را با هم توأم می کند و به تدريج از دارو درمانی خارج می شود که البته مرحله دشواری است. سپس داستان ها الگوی زندگی فرد می شوند و می تواند آنها را در زندگی روزانه اش به کار ببرد.
شما کتاب هايی هم در مورد اين روش «روان درمانی مثبت» که ابداع کرده ايد، منتشر کرده ايد؟
بله، درمجموع ۲۵ کتاب است که بعضی از آنها حتی به ۲۶ زبان دنيا ترجمه شده اند. به خصوص کتابی به نام «بازرگان و طوطی» که داستان های شرقی است. در اين کتاب ۱۰۰ داستان و ۶۰ تمثيل وجود دارد که اين روش برای درمان آسم، روماتيسم، سردرد، بی خوابی و افسردگی هم به کار برده می شود.
آقای دکتر پزشکيان! کارآموزان بسياری نزد شما اين روش را آموخته اند. شمار آنها طی اين ۴۰ سال چقدر بوده است؟
تا آخر سال ۲۰۰۶ حدود ۳۸ هزار پزشک را در قسمت روان درمانی و روان کاوی آموزش داده ايم.
ریيس جمهوری آلمان، به خاطر سلامتی مردم وبرقراری صلح وتفاهم ميان شرق و غرب، نشان لياقت، بزرگترين مدال آلمان رابه من اهدا کرده. در ژنو هم جايزه ابوعلی سينا را دريافت کرده ام و جايزه های ديگری هم نظام پزشکی آلمان بمن اهدا کرده است.
به نقل از : رادیو فردا
لطفاْ به ادامه ی مطلب مراجعه کنید...
اگه گفتین این چیه؟
تلفن عمومی کتابخانه ی مرکزی دانشگاه تهران که گوشی اش رو بچه های دانشگاه چپه گذاشته اند!
ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها
زان سوی او چندین وفا، زین سوی تو چندین جفا ...
مولوی

دقيقه هاي گمشده اي مانده اند
ميان تلاطم هر روزه ي ذهن
دقيقه هايي كه مي جويم تا بال بزنم در تو
دقيقه هاي مدفون،
دقيقه هاي تنها
دقيقه هاي عاشق!
۱- اشعار بدترین شاعر تاریخ به مزایده گذاشته میشود.
۲- ميدان قيصر امين پور در سعادتآباد
۳- «دوريس لسينگ»، برنده جايزه نوبل سال 2007 گفت: برنده شدنم در نوبل يك فاجعه خونين بود.
لینک ها در ادامه ی مطلب.
عادت داشتم که پنج شنبه ها باهاش تماس بگیرم. پنج شنبه ها دانشگاه ها تعطیل بودند. اما مدتی نشد که این کار رو بکنم.
پنج شنبه ی گذشته باز هم یادش افتادم. خیلی وقت بود که ازش خبر نداشتم، فقط یه بار بهم تک زده بود و جوابش رو داده بودم. یه بار هم یه چیزی ازم خواست که نتونستم انجام بدم.
تلفن رو برداشتم و شماره ش رو گرفتم. اون فرق کرده بود. من زنگ زده بودم که حالش رو بپرسم، که از احوالش خبر دار بشم. اون اما، به جز " خوبم " هیچی نگفت و شاید فکر کرده بود که من واسه کار زنگ زده بودم بهش.
خیلی زود هم براش مهمون اومد و گفت که بعداْ تماس می گیره که نگرفت.
تلفن رو که قطع کردم تا چند دقیق مبهوت و مات بودم. باورم نمی شد که اون خودش باشه. رفیق خوب من... که هر وقت دلم می گرفت یا کم می آوردم بهش زنگ می زدم و راهنمایی ام می کرد.
شاید دیگه نباید باهاش تماس بگیرم. نمی دونم چرا موقعیت اجتماعی آدما رو عوض می کنه... شاید هم من مزاحم بودم و نمیدونستم...
نمی دونم.
دنیا جای مهر ورزیدنه. انسان مخلوق مهره. پس چرا...؟
.
.
.
پ.ن: بی ربط به بالا :این هم اعتراض به " کمی پنجره " به خاطر ترک بلاگفا:
![]()

از دوران نوجوانی یادمه که با حافظ بودم. یعنی شعراشو می خوندم و لذت می بردم. دوست داشتم شعراشو. نمی دونم چی شد که لابلای واحدهای دانشگاهی ناهنجار ادبیات، حافظ خوندنای من هم مکانیکی شد و تبدیل شد به واحد درسی... دیگه حافظ برای من اون پیر میخانه نبود که از اسرار غیب می گفت، حافظ یه غول بزرگ شعر بود که با اشعارش باید مکانیکی برخورد می کردم، مثل داده های شیمی آلی یا فرمول های ریاضی.
اما برای من الان، اون چهره ی قدیم حافظ قداست داره. پیر میخانه ای که از غیب می گه. این غزلش به مناسبت خبر خوبی که امروز گرفتم، تقدیم به شما...
هاتفي از گوشه ميخانه دوش
گفت ببخشند گنه مي بنوش
لطف الهي بکند کار خويش
مژده رحمت برساند سروش
اين خرد خام به ميخانه بر
تا مي لعل آوردش خون به جوش
گر چه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر اي دل که تواني بکوش
لطف خدا بيشتر از جرم ماست
نکته سربسته چه داني خموش
گوش من و حلقه گيسوي يار
روي من و خاک در مي فروش
رندي حافظ نه گناهيست صعب
با کرم پادشه عيب پوش
داور دين شاه شجاع آن که کرد
روح قدس حلقه امرش به گوش
اي ملک العرش مرادش بده
و از خطر چشم بدش دار گوش
خوب! قراره این جا یه کم هدفمند باشه و باری به هر جهت نباشه! ( خدا خیر بده! )
اما دیدم بد نیست در رابطه با اتفاق روز شنبه بنویسم. شنبه برای مصاحبه کاری به دفتر نویسندگی صادق هدایت رفته بودم که در یکی از روزنامه ها آگهی داده بود.
مصاحبه کننده پسر صادق هدایت: جهانگیر هدایت بود که نفر به نفر با مراجعه کنندگان مصاحبه می کرد. توی آگهی روزنامه نوشته بودند: لیسانس علاقه مند به ادبیات!
رفتم برای مصاحبه و دیدم از اقشار مختلف اومدن اون جا. لیسانسه های فنی و علوم پایه و ...
اما تنها ادبیاتی در آن هنگام من بودم!
جالب بود که چه کلاسی می گذاشند بچه های رشته های دیگه و یکی شون هم به صادق هدایت گفت: "دکتر صادق هدایت" که من از خنده روده بر شده بودم ، ولی نمیتونستم بخندم.
جالب تر این که جهانگیر هدایت از من پرسید که شما چرا چادر سر می کنید؟
یعنی لابد چادر من، من رو از جرگه ی آدما خارج کرده بود. نمی دونم... شاید!
اما در مجموع، با این که نمی دونم این مصاحبه چه نتیجه ای داشته یا داره ـ هر چند که تا حالا خبری ازشون نشده ـ تجربه ی خوبی بود برای من که حداقل یکی از اعضای خانواده ی این نابغه ی داستان نویسی ایران رو ببینم.
جنبش خورشید و اینک ناگهان گنجشکها
بامدادی زیر سر دارند آن گنجشکها
زودتر از هر طلوعی ناگهان پر میکشند
مثل صبح اشتیاق از آشیان گنجشکها
فوج شادیهای کوچک روی بید و نارون
یکدهن آواز روشن با زبانگنجشکها
برگها سرمست از نوشیدن صبحی مذاب
لذت خورشید در چشمانشان گنجشکها
صبح میآید به روی برگبرگ نارون
مینویسم: زیستن، اما بخوان: گنجشکها
آسمانی صاف، آغازی درخشان، روز بعد
همچنان باغ تماشا، همچنان گنجشکها
سید اکبر میر جعفری ، به نقل از سوره ی مهر
نمی دونم کی می گفت یا کجا خوندم که: " عشق یه نوع قماره ". قمار عاشقونه رو حتماْ تا حالا خیلی شنیدی یا خیلی هم ازش توی نوشته هات استفاده کردی. اما فقط و فقط وقتی می تونی بفهمی چیه ، وقتی می تونی بفهمی عشق چی می گه که از حد تماشاچی بگذری و صحنه ای رو که تو نقش اولش هستی رو بسازی و توش واقعاْ نقش اول باشی. تو باید بازیگر و تا حدی کارگردان و بازیگردان باشی. باید عشق بورزی و توقعی هم نداشته باشی. باید قدرت قمار کردن رو داشته باشی. باید چشماتو که می بندی اونو ببینی، تو رویاهات با اون باشی و توی بیداری به فکرش باشی و تا می تونی بهش مهر بورزی.
این جاست که تو وارد قمار عشق شدی و بازیگر صحنه ی بی بدیلش. کیه که ندونه عشق چقدر قشنگه و خواستنی...
عشق قشنگه، اما پر از دردسر و پر از التهاب و تحمل. مخلص کلام... همون قماره. یه قمار از پیش باخته!